تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن
قلبم همیشه می ترسد . حالش ، حال چیزی است که از بلندی بیافتد  و زیر پایش خالی شود . 

مثل همیشه بغض ، کرختی و بی حالی عذاب آور ، خواب آلودگی ، بی اشتهایی .

احساس می کنم کنج تاریک اتاقی کوچک گیر کرده ام و بی وقفه به من تجاوز می شود.

ذهنم آنقدر خالی است که حتی نمی توانم بنویسم .

حال من را شاید حسین پناهی می فهمید ، اگر بود .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط وحید |


پنجره ها را بسوزان

دروغ می گویند  

آن سوی شیشه ها

ولی سرابی است از رهایی و امید

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط وحید |


لحظات سخت می گذرند ، وقتی که تنها برای کسی باشی . حالا آن شخص هر چقدر خوب ، هر چقدر مهربان ، هر چقدر روشن ، هر چقدر مادر ، هرچقدر پدر ، هرچقدر خواهر می خواهد باشد ، باشد . اما برای کسی ماندن ، برای کسی تحمل کردن ، برای کسی حرف نزدن ، برای کسی نفس کشیدن ، برای کسی خندیدن ، برای کسی ادامه دادن سخت است . می دانم ، نمی فهمی . خودم هم نمی فهمم .

دلم آبی و سبز و قهوه ای و زرد و قرمز می خواهد . دلم روزهای ابری و برفی و بارانی می خواهد . دلم فکر خالی و دل آفتابی می خواهد . دلم انصاف و قانون می خواهد . دلم یک جای آرام و نرم ، خالی از آدم های هرزه و تو خالی و رنگ رنگ می خواهد . دلم می خواهد همه چیز سر جایش باشد ... خواستن یا نخواستن این ها چه فرقی می کند ، وقتی چیزی فرقی نمی کند ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط وحید |


...

پشت این پنجره علم چتر شک دستشه و از آفتاب حرف می زنه

 با کت وارونه در باب حواس

با کفش لنگه به لنگه در باب جهت

با هیاهو در باب سکوت

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست

سردمه

مثل یک چوب بلال که تو قبرستون افتاده باشه

عین کودک و خیال

انقده پاپیچم نشو ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط وحید |


تنهاییت را و زلالی درونت را زوایای خانه خوب می شناسد . گوشه ها همیشه تنهایند و دست ها همیشه بی اعتماد . وقتی کسی دستی دراز می کند معلوم نیست می خواهد تو را نجات دهد یا خود را .

کاش می توانستم مثل بچگیم بخندم . بازی کنم . بی خیال باشم . انگار مسائل هم با انسان ها قد می کشند .

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط وحید |


این روزها تراس خانه مان وسوسه انگیز شده است . از پایین که به تراس نگاه می کنی ، چهار طبقه خیلی عادی و نزدیک به نظر می رسد اما از بالا طور دیگری است . بلند ، زیبا ، پرغرور ، خشمگین ، ترس ناک . زمانی که می خواهی پرواز کنی ، خیلی چیزها باید فراموشت شود . حتی کسانی که دوستت دارند . راست می گویند ؛ خیلی وقت ها پرواز ، رهایی است .

به رگ هایم نگاه می کنم ، خونی که درون آن می دود را تصور می کنم . فشارش که می دهم زندگی  کمی احساس می شود . رهایش که می کنم همه چیز مثل سابق می شود . تیره و خط خطی . انگار که چراغی را در اتاق تاریکی لحظه ای روشن و خاموش کنی .

نفس هایم مثل این نوشته بریده بریده در رفت و آمد است . نیمه ی چپ بدنم ، مدت ها ست که گیج خواب ، کرخت آلود ، منقبض ، افتاده ، مثل پلکی که خوابش بیاید و تو به سختی باز نگه اش داری ، می سوزد ، درد دارد . می خواهد که راحت شود . راحت از هرچه هست . راحت از هرچه بار . باری که من به رویش گذاشته ام . باری که تو به رویش گذاشته ای . به سقف که نگاه می کنم ، نفس هایم متفکرانه و تحریک آمیز بیرون می جهد . انگار که می خواهد به بهانه ی بوسه ای هم که شده به شانه هایش بیاویزد . 

برق نه . همیشه برق حالم را به هم می زند . از مدارهای مزخرف الکتریکی دبیرستان گرفته تا پریز توالت خانه مان ، از همه شان متنفرم . سوراخ هایی که در عین تنفر هر روز چندین بار چیزی درونش فرو می کنم . برق من را به جایی نمی رساند .

همه ی این ها ، فکرهایی است که این روزها درونم می گردند . فکری برای رهایی از هرچه هست . از مردابی که هر روز بیشتر درونش فرو می روم . فقط دنبال فکری برای فرار هستم . همین .

نمی دانم تحملم تا کجا کش می آید . ولی این را می دانم که هر کشی روزی پاره می شود و هر تحملی روزی لبریز .

+ دختر بچه ی همسایه مان ، دلبرک دو-سه ساله ای که فکر و روح خانه مان را حتی برای مدت کوتاهی هم که شده ، به بازی می گیرد و همه را فارغ می کند از مسائلی که هر روز سوهانشان می کند . نگار امشب اینجا نمایشی راه انداخته که صدای جیغ ها و خنده هایش خشت های خانه مان را از شدت خنده به لرزش واداشته است . من رو برویش نشستم و بی آنکه حتی لحظه ای به اش نگاه کنم ، می نویسم و اخم هایم هر لحظه به هم نزدیک تر و نزدیک تر می شوند . دلبرک دوست داشتنی خانه مان به این فکر که یا این ها که می خندند دیوانه اند ، یا من که بی تفاوت سرم را تا ناف درون پنجره ی این پلاستیک پاره کرده ام ، به خنده هایش که تنها از درون دل پاک کودکی می تواند خارج شود ، ادامه می دهد ... هر چند که نمی خواهم ثانیه ای به گذشته برگردم ، اما به اش حسودی می کنم . کاش بچه که نه ، اما می توانستم مثل او بخندم .

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/09ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط وحید


اغلب اوقات دنیا را سیاه و سفید می بینم . همه چیز یا کاملا خوب می شود یا کاملا بد . یا عاشق انسانی هستم یا متنفر از او . احوال چندان خوبی نیست . و وقتی همه جای فکرم تیره و تار می شود ... دچار بی تفاوتی بی رنگی می شوم که مایه هایی ازغم و اندوه لا به لای آن خزیده باشد . این مواقع آب دهانم بیش از حد ترشح می شود . شقیقه هایم مانند اسفنجی که فشارش دهی ، متراکم می شوند و چشمانم را که دریایی از اشک پشت و رویش موج می خورد، می فشارد . چشمانم همه جا و هیچ کجا را نگاه می کند . حالتی مثل بلاتکلیفی . گاهی جایی گیر میکند و بی آنکه بدانم کجاست ، خیره ، در خیال خودم غلت می خورم . و صدایی گاهی ، نگاهم را به جایی دیگر می اندازد و باز غلتیدن خیالم . انگار که گربه ای با کلافی بازی می کند . کرختی چندش آوری که اندامم را تسخیر می کند حال معتادی را برایم تداعی می کند که بواسطه مصرف نکردن ، سرگردان زوایای خانه شده و نگاه غم آلودش را چنان به نقطه ای می اندازد که انگار بار سنگینی به روی پر کاهی .

  دوست دارم همه ی دنیا را بخوابم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت 4:2 قبل از ظهر توسط وحید |


همیشه شنیده بودم فلانی مانند مرغ پرکنده بال و پر می زد ، اما هیچ در تصورم نمی گنجید که مرغ پر کنده چطور و چقدر بال و پر می زند . امروز در پیاده رو قدم می زدم و مثل همیشه در دنیای فکرهای جور واجورم غلط می خوردم که بی اراده چشمم به مردی افتاد که کناره پیاده رو مشغول کاری بود . چشم هایم را که تیز کردم ، دیدم مرد خپل پاهایش را روی دو بال مرغ که از پشت به روی هم می سایید گذاشته است ، مانند کسی که از پشت دست بندش زده باشند ، و زیر گلوی مرغ را که پاهایش به نشانه ی التماس به اطراف می گردید ، می برد . مرغ با گلوی پاره و با سری تلو خوران که تنها با تکه پوستی به بدن اتصال داشت فریاد وا قد قدا سر می داد و دست و پا می زد . چشم هایم را دزدیم و سعی کردم فکرم را از خون مرغ بشویم . اما می بینی ، نمی شود . نمی دانم دفعه ی بعد که مادرم خورشت مرغ درست می کند ، با چه رویی باید به ظرف غذا نگاه کنم .

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط وحید |


بغضی بی دلیل درونم می پیچد . ذهنم انگار به تصاحب چیزی که نمی دانم چیست ، درآمده است . کرختی بد طعمی اندامم را می فشارد . فکر هرزه  گردم هر لحظه هر جا سرک می کشد . انگار دلم چیزی را می خواهد که نمی داند چیست . چیزی مثل فریاد . مثل دویدن . مثل دریدن و از هم گسستن . مثل مردن . مثل چیزی که مثلش نیست . و زمان دایره ای می شود که پیوسته می چرخد . تکرار لحظه ها . انگار همه چیز آرام و کش دار می گذرد . می گذرد . تمام می شود . و رد پاهایش به روی ذهنم جا می اندازد .

و آدم ها . این حیوانات پیچیده . همیشه فکر می کنم انسان ها آنقدر تو در تو هستند که نشود بی دلیل و به سادگی به چهار میخ محاکمه و قضاوت کشاندشان . کاری که آن ها به آسانی انجام می دهند . حتی محکومت می کنند به کاری که نکردی . به فکری که نکردی . به حرفی که نگفتی . به چیزی که نبودی . نمی دانم چرا کسی نمی خواهد من را به حال خودم رها کند . چرا فکرم را می کشند ؟ چرا هر سوراخی باید اشتهای انگشت شان را تحریک کند ؟

غالبن در انتهای نوشته هایم ، ذهنم بی حال و بی جان گوشه ای از سرم می افتد و نای نوشتن برایم نمی ماند . شاید به همین دلیل است که نوشته هایم ته ندارد !

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/24ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط وحید |


در زندگی هر انسانی روزهای روشن و تاریکی است که باعث خوشحالی و ناراحتی می شود . این روزها در زندگی هم متغیر است ، هم ثابت . گاهی در اثر اتفاقی حالت خوبی یا بدی . اما زمان هایی است که از پیش معلوم است که آن موقع خاص حال انسان خوب است و یا بد و برای هر انسانی این روز ممکن است متفاوت باشد . و البته به هیچ کس مربوط نیست که چرا . اصولا زندگی و یا خصوصیات فردی کسی به کسی مربوط نمی شود . بگذریم که ما عادتمان شده که به زور در مورد هر موضوعی نظری داشته باشیم و بگوییم که ما هم بله . می خواهم بگویم اینکه چرا کسی جایی یا موقع خاصی حال خوبی یا بدی دارد به کسی مربوط نمی شود . اما می توانیم با توافق صاحب حال ، در مورد آن صحبت کنیم .

کلماتی که پشت هم قطار شدند مقدمه ایی بودند برای آنکه بگویم ، از آنجاییکه احتمالا من هم انسانم ، روزهای ثابت تنفر در زندگی من هم وجود دارد . لحظات و روزهایی که از مدتی قبل تا مدتی بعد از آن اتفاق خاص ، حال خوشی ندارم . البته این به آن معنا نیست که مابقی اوقات احوالم خوب است .  هیچ دلیلی برای آنکه بگویم چرا این اوقات را دوست ندارم وجود ندارد . اما اگر بخواهم به زور دلیلی بیاورم ، می گویم من زیاد تغییر را دوست ندارم . همیشه دوست داشتم و دارم که همه چیز همانطور باشد که بود . بیشتر منظورم روابطم با دیگران است . اینکه کسی که تا دیروز برایش یک آدم معمولی بودم یک دفعه و آن هم فقط برای یک روز من را از شدت عشق در آغوشش بچلاند ، حس تهوعی به من می دهد که می خواهم آن را در صورت آن شخص بروز دهم .

این روزها برای من انگشت شمارند . در حال حاضر فقط چندتای آن ها را می توانم بشمارم . روز تولدم . روز سال تحویل . و البته فصل بهار و تاحدودی تابستان . چیزی که با این ایام مناسبت دارد روز سال تحویل و دقیق تر بگویم لحظه ی تغییر سال است . می دانم که نمی توانی شدت این حس تنفر را درک کنی . اما آنچنان است که دیوانه وار دنبال جایی می گردم که آنجا سال تحویل نشود . زیر پتو . داخل حمام . در تماشای فیلم و ... و بدتر از آن مهمانی های نوروز . باید سال جدید را به کسانی تبریک بگویی که می خواهی سر به تن شان نباشد . نمی دانم کدام خری این سنت را باب کرد که باید به دیدن این کسان هم برویم . و هوایی که تکلیفش با خودش هم معلوم نیست . سرد است ؟ گرم است ؟ آفتابی یا ابری است؟ در این فصل همین که جای شب و روز جا به جا نشده باید خوشحال بود . حالا فرض کن با این توصیفات در تلویزیون برایم مدح بهار را می گویند ... بگذریم . اگر حس ها و تفکرات مشابهی با من نداشته باشی به قطع پیش خودت می گویی طرف دیوانه است . هر چند که بی راه هم نگفته ای . اگر اینطور فکر می کنی ، می خواهم تعریف خودم را از دیوانگی برایت بگویم . به عقیده ی من ، دیوانه در تعریف آدم ها کسی است که با قرار داد انسان ها مخالف است و با رفتار و گفتارش این را بیان می کند . یعنی اگر من خلاف چیزی که میلیاردها انسان پذیرفته اند رفتار کنم ، دیوانه خطابم می کنند . حالا سوال من این است ، چه دلیلی دارد قرار دادی که بین تعداد زیادی انسان منعقد شده درست باشد ؟ یا حتی اشتباه باشد ؟ از کجا معلوم که آن ها اشتباه فکر نکنند ؟ بهتر است قبل از آنکه دچار توهمات فلسفی من بشوی ، کلامم را تمام کنم .

همه ی ما می دانیم ، خواهی نشوی رسوا ... مجبورم که بگوبم : عیدتان مبارک . صد سال به این سال ها .  

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط وحید |