حوصله ای برای نوشتن نیست . فقط سعی می کنم باشم و به آرزوهایم نزدیک تر شوم ، اگر بگذارند .
مثل همیشه بغض ، کرختی و بی حالی عذاب آور ، خواب آلودگی ، بی اشتهایی .
احساس می کنم کنج تاریک اتاقی کوچک گیر کرده ام و بی وقفه به من تجاوز می شود.
ذهنم آنقدر خالی است که حتی نمی توانم بنویسم .
حال من را شاید حسین پناهی می فهمید ، اگر بود .
دروغ می گویند
آن سوی شیشه ها
ولی سرابی است از رهایی و امید
لحظات سخت می گذرند ، وقتی که تنها برای کسی باشی . حالا آن شخص هر چقدر خوب ، هر چقدر مهربان ، هر چقدر روشن ، هر چقدر مادر ، هرچقدر پدر ، هرچقدر خواهر می خواهد باشد ، باشد . اما برای کسی ماندن ، برای کسی تحمل کردن ، برای کسی حرف نزدن ، برای کسی نفس کشیدن ، برای کسی خندیدن ، برای کسی ادامه دادن سخت است . می دانم ، نمی فهمی . خودم هم نمی فهمم .
دلم آبی و سبز و قهوه ای و زرد و قرمز می خواهد . دلم روزهای ابری و برفی و بارانی می خواهد . دلم فکر خالی و دل آفتابی می خواهد . دلم انصاف و قانون می خواهد . دلم یک جای آرام و نرم ، خالی از آدم های هرزه و تو خالی و رنگ رنگ می خواهد . دلم می خواهد همه چیز سر جایش باشد ... خواستن یا نخواستن این ها چه فرقی می کند ، وقتی چیزی فرقی نمی کند ؟
پشت این پنجره علم چتر شک دستشه و از آفتاب حرف می زنه
با کت وارونه در باب حواس
با کفش لنگه به لنگه در باب جهت
با هیاهو در باب سکوت
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
سردمه
مثل یک چوب بلال که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال
انقده پاپیچم نشو ...
تنهاییت را و زلالی درونت را زوایای خانه خوب می شناسد . گوشه ها همیشه تنهایند و دست ها همیشه بی اعتماد . وقتی کسی دستی دراز می کند معلوم نیست می خواهد تو را نجات دهد یا خود را .
کاش می توانستم مثل بچگیم بخندم . بازی کنم . بی خیال باشم . انگار مسائل هم با انسان ها قد می کشند .
این روزها تراس خانه مان وسوسه انگیز شده است . از پایین که به تراس نگاه می کنی ، چهار طبقه خیلی عادی و نزدیک به نظر می رسد اما از بالا طور دیگری است . بلند ، زیبا ، پرغرور ، خشمگین ، ترس ناک . زمانی که می خواهی پرواز کنی ، خیلی چیزها باید فراموشت شود . حتی کسانی که دوستت دارند . راست می گویند ؛ خیلی وقت ها پرواز ، رهایی است .
به رگ هایم نگاه می کنم ، خونی که درون آن می دود را تصور می کنم . فشارش که می دهم زندگی کمی احساس می شود . رهایش که می کنم همه چیز مثل سابق می شود . تیره و خط خطی . انگار که چراغی را در اتاق تاریکی لحظه ای روشن و خاموش کنی .
نفس هایم مثل این نوشته بریده بریده در رفت و آمد است . نیمه ی چپ بدنم ، مدت ها ست که گیج خواب ، کرخت آلود ، منقبض ، افتاده ، مثل پلکی که خوابش بیاید و تو به سختی باز نگه اش داری ، می سوزد ، درد دارد . می خواهد که راحت شود . راحت از هرچه هست . راحت از هرچه بار . باری که من به رویش گذاشته ام . باری که تو به رویش گذاشته ای . به سقف که نگاه می کنم ، نفس هایم متفکرانه و تحریک آمیز بیرون می جهد . انگار که می خواهد به بهانه ی بوسه ای هم که شده به شانه هایش بیاویزد .
برق نه . همیشه برق حالم را به هم می زند . از مدارهای مزخرف الکتریکی دبیرستان گرفته تا پریز توالت خانه مان ، از همه شان متنفرم . سوراخ هایی که در عین تنفر هر روز چندین بار چیزی درونش فرو می کنم . برق من را به جایی نمی رساند .
همه ی این ها ، فکرهایی است که این روزها درونم می گردند . فکری برای رهایی از هرچه هست . از مردابی که هر روز بیشتر درونش فرو می روم . فقط دنبال فکری برای فرار هستم . همین .
نمی دانم تحملم تا کجا کش می آید . ولی این را می دانم که هر کشی روزی پاره می شود و هر تحملی روزی لبریز .
+ دختر بچه ی همسایه مان ، دلبرک دو-سه ساله ای که فکر و روح خانه مان را حتی برای مدت کوتاهی هم که شده ، به بازی می گیرد و همه را فارغ می کند از مسائلی که هر روز سوهانشان می کند . نگار امشب اینجا نمایشی راه انداخته که صدای جیغ ها و خنده هایش خشت های خانه مان را از شدت خنده به لرزش واداشته است . من رو برویش نشستم و بی آنکه حتی لحظه ای به اش نگاه کنم ، می نویسم و اخم هایم هر لحظه به هم نزدیک تر و نزدیک تر می شوند . دلبرک دوست داشتنی خانه مان به این فکر که یا این ها که می خندند دیوانه اند ، یا من که بی تفاوت سرم را تا ناف درون پنجره ی این پلاستیک پاره کرده ام ، به خنده هایش که تنها از درون دل پاک کودکی می تواند خارج شود ، ادامه می دهد ... هر چند که نمی خواهم ثانیه ای به گذشته برگردم ، اما به اش حسودی می کنم . کاش بچه که نه ، اما می توانستم مثل او بخندم .
اغلب اوقات دنیا را سیاه و سفید می بینم . همه چیز یا کاملا خوب می شود یا کاملا بد . یا عاشق انسانی هستم یا متنفر از او . احوال چندان خوبی نیست . و وقتی همه جای فکرم تیره و تار می شود ... دچار بی تفاوتی بی رنگی می شوم که مایه هایی ازغم و اندوه لا به لای آن خزیده باشد . این مواقع آب دهانم بیش از حد ترشح می شود . شقیقه هایم مانند اسفنجی که فشارش دهی ، متراکم می شوند و چشمانم را که دریایی از اشک پشت و رویش موج می خورد، می فشارد . چشمانم همه جا و هیچ کجا را نگاه می کند . حالتی مثل بلاتکلیفی . گاهی جایی گیر میکند و بی آنکه بدانم کجاست ، خیره ، در خیال خودم غلت می خورم . و صدایی گاهی ، نگاهم را به جایی دیگر می اندازد و باز غلتیدن خیالم . انگار که گربه ای با کلافی بازی می کند . کرختی چندش آوری که اندامم را تسخیر می کند حال معتادی را برایم تداعی می کند که بواسطه مصرف نکردن ، سرگردان زوایای خانه شده و نگاه غم آلودش را چنان به نقطه ای می اندازد که انگار بار سنگینی به روی پر کاهی .
دوست دارم همه ی دنیا را بخوابم .
همیشه شنیده بودم فلانی مانند مرغ پرکنده بال و پر می زد ، اما هیچ در تصورم نمی گنجید که مرغ پر کنده چطور و چقدر بال و پر می زند . امروز در پیاده رو قدم می زدم و مثل همیشه در دنیای فکرهای جور واجورم غلط می خوردم که بی اراده چشمم به مردی افتاد که کناره پیاده رو مشغول کاری بود . چشم هایم را که تیز کردم ، دیدم مرد خپل پاهایش را روی دو بال مرغ که از پشت به روی هم می سایید گذاشته است ، مانند کسی که از پشت دست بندش زده باشند ، و زیر گلوی مرغ را که پاهایش به نشانه ی التماس به اطراف می گردید ، می برد . مرغ با گلوی پاره و با سری تلو خوران که تنها با تکه پوستی به بدن اتصال داشت فریاد وا قد قدا سر می داد و دست و پا می زد . چشم هایم را دزدیم و سعی کردم فکرم را از خون مرغ بشویم . اما می بینی ، نمی شود . نمی دانم دفعه ی بعد که مادرم خورشت مرغ درست می کند ، با چه رویی باید به ظرف غذا نگاه کنم .
بغضی بی دلیل درونم می پیچد . ذهنم انگار به تصاحب چیزی که نمی دانم چیست ، درآمده است . کرختی بد طعمی اندامم را می فشارد . فکر هرزه گردم هر لحظه هر جا سرک می کشد . انگار دلم چیزی را می خواهد که نمی داند چیست . چیزی مثل فریاد . مثل دویدن . مثل دریدن و از هم گسستن . مثل مردن . مثل چیزی که مثلش نیست . و زمان دایره ای می شود که پیوسته می چرخد . تکرار لحظه ها . انگار همه چیز آرام و کش دار می گذرد . می گذرد . تمام می شود . و رد پاهایش به روی ذهنم جا می اندازد .
و آدم ها . این حیوانات پیچیده . همیشه فکر می کنم انسان ها آنقدر تو در تو هستند که نشود بی دلیل و به سادگی به چهار میخ محاکمه و قضاوت کشاندشان . کاری که آن ها به آسانی انجام می دهند . حتی محکومت می کنند به کاری که نکردی . به فکری که نکردی . به حرفی که نگفتی . به چیزی که نبودی . نمی دانم چرا کسی نمی خواهد من را به حال خودم رها کند . چرا فکرم را می کشند ؟ چرا هر سوراخی باید اشتهای انگشت شان را تحریک کند ؟
غالبن در انتهای نوشته هایم ، ذهنم بی حال و بی جان گوشه ای از سرم می افتد و نای نوشتن برایم نمی ماند . شاید به همین دلیل است که نوشته هایم ته ندارد !


